یکی از تکیه کلام های عزیز دل اوبلیکس، چیزیه که نثار ملل مختلف می کنه. وقتی به رومی ها می رسه می گه these romans are crazy، به مصری ها که می رسه می گه these egyptians are crazy و الی آخر. این حرف ها هم زمانی گفته می شه که داره با انگشت اشاره به شقیقه خودش می زنه. این روزا خیلی جاش رو خالی می کنم که راه بره و بگه these chinese are crazy!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت ۱۶:۲۹ نوشت.
از دوستان عزیر خواهش می کنم تو عروسیا، خودشون برای بچه اشون غذا بکشن و بدن دستش، وگرنه یه بچه جقله که تو بشقابش به ارتفاع سه متر خورش فسنجون ریخته و بشقاب رو کج گرفته و چشماش با دیدن میز شام از حدقه زده بیرون، می خوره به من و آستین کت نو رو نابود می کنه.
پ.ن. اگه مطمئن بودم باباش حواسش نیست، همچین گوشش رو می پیچوندم که غذا خوردن یادش بره.
[
۴ نظر]
اينو آیدین در ساعت ۱۵:۴۱ نوشت.
امروز صبح داشتن با کامیون تمام سطل آشغال های پلاستیکی رو از تو خیابونا جمع می کردن. دیدن یه کامیون بزرگ با بار سطل آشغال کثیف و کارکرده از اون صحنه های آخرالزمانی محسوب می شه. ولی خب نگران بودن که مبادا مردم سطل های خدوم رو آتیش بزنن.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت ۱۰:۲۲ نوشت.
ضمنا من نمی دونم یه خانواده دو نفره، چهارتا لپ تاپ به چه دردش می خوره؟
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت ۱۴:۴۱ نوشت.
حالا که کامنتا درست شد، گوگل زد موزیک رو به هم ریخت. ماجرایی داریما. آخرش باید برم برای خودم هاست بگیرم انگار.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت ۱۴:۴۰ نوشت.
ویروس نادون بی شخصیت! از دماغ من بیا بیرون!
[
۴ نظر]
اينو آیدین در ساعت ۱۲:۴۶ نوشت.
این همسایه ما دیشب مهمونی گرفته بود و تا خیلی بعد از نصفه شب با صدای موزیک بلند و جیغ و داد داشتن حرکات موزون انجام می دادن و نمی ذاشتن ما بخوابیم. حالا من می دونستم این زن و شوهر دیوونه هستن، ولی نمی دونم شب وسط هفته این همه مهمون بی خواب دیوونه تر از خودشون از کجا اوردن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت ۱۰:۰۰ نوشت.
از سربازی بیشتر براتون می گم. هرچند که قاتل رمان بزرگم شد، ولی برای خودش کلی موضوع نوشتنی داره.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت ۱۲:۲۱ نوشت.
حالا این چینی بدبخت هی به success می گه sussex من هم هی تو دلم می خندم. تمومی هم نداره.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت ۱۶:۲۴ نوشت.
از معدود چیزایی که از دوران سربازی مونده، دوتا پتوی آبی آرم دار هست که هنوز رد غشو کشیدن های متوالی روش مونده. دو تا پتوی یه نفره مربعی که معمولا برای عرض آدم زیاد میاد و برای طولش کم. نه اونقدر گرم می کنه که سرباز یه شب مثل آدم بخوابه و نه اونقدر سرده که طرف رو بکشه و به آمار خودی ضرر بزنه. معدود شبایی که به هر دلیل یکی از اینا رو می اندازم روی خودم ناخودآگاه قبل از خواب مدل آنکادر کردن تخت رو با خودم دوره می کنم که مبادا تا صبح یادم بره، یاد شب های سردی می افتم که تو آسایشگاهی که از لای شیشه های شکسته اش سوز به استخون آدم می زد، یواشکی از یه گوشه تخت می رفتم زیر پتو و تا صبح تکون نمی خوردم که مبادا آنکادرش خیلی به هم بخوره صبح فرصت نکنم مرتبش کنم. (البته کلا روی اون تخت زیاد تکون نمی خوردم چون طبقه دوم بودم و هر تکونی کافی بود که چهار ستونش به نوسان دربیاد و آرش از اون پایین صداش در بیاد از ترس که مبادا من و تخت یهو رو سرش خراب بشیم). تو محیط سربازی کلا دغدغه های آدم عوض می شه. از یه طرف کل نگرانی های سنگین بیرون از دوشت برداشته می شه و دیگه لازم نیست برای هر قدمت برنامه داشته باشی، از یه طرف اونقدر باید برای چیزای پیش پا افتاده نگران باشی که نگو. ولی تمام اون دوره آموزشی یه طرف، شب های عجیب و غریبش یه طرف. تو طول روز می شد یه جوری آدم سر خودشو گرم کنه و به هر بدبختی هست به خودش بد نگذرونه، ولی شب هاش هیچ صفتی به جز دلگیر نداشتن.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت ۱۵:۳۵ نوشت.
کارمون شده این که مثل طبیبی حاذق سرگرم معاینه شبکه باشیم و تمام علائم حیاتی اش رو بررسی کنیم و عینا مثل همون طبیب حاذق دواهای بی اثر تجویز کنیم و سر وقت مریض رو بکشیم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت ۹:۳۶ نوشت.
آدم وقتی سنش کمتره بعضی چیزا رو درست نمی فهمه. اون سه چهار ثانیه ای که ماشین سارا داشت روی پل خروجی رسالت شرق به صیاد شمال دور خودش می چرخید تا بالاخره بخوره به گاردریل و سر جاش بمونه، کل ماجرا برای ما چند ثانیه هیجان بود و یه تصادف معمولی. حالیمون نبود که بیست متر با زمین زیر پل فاصله داریم و اگه اون گاردریل کار نمی کرد یا تو زمان چرخیدن یه ماشین دیگه بهمون زده بود الآن اقلا نصفمون مرده بودیم.
پ.ن. حالا فکرشو بکن تو فاصله ای که ما داشتیم ماشین رو جمع و جور می کردیم، این شازده ورداشته کیف منو برده خونه تحویل داده. گفته خودش تصادف کرده، اینم کیفش! موبایل هم که نبود اون موقع ها، بیچاره ها کلی نگران شده بودن.
[
۲ نظر]
اينو آیدین در ساعت ۱۰:۲۳ نوشت.
از قول مارلون براندو گفتن که “ترجیح می دم روی موتورسیکلتم باشم و به خدا فکر کنم تا توی کلیسا باشم و به موتورم فکر کنم”. یادمه از قول شریعتی هم یه همچین چیزی درباره مسجد و کفش شنیده بودم. حالا می گین کدومشون از اون یکی تقلید کرده؟
[
۳ نظر]
اينو آیدین در ساعت ۱۰:۱۰ نوشت.
سال تحصیلی عجیب و ناراحت کننده ای بود. با آقای ساعتی و آقای ایوبی شروع شد و حالا هم که آقای فریپور بزرگ. ولی تقارن عجیبی بود. امسال که قراره آخرین سال سمپاد باشه، همه معلمای قدیمی دارن می رن.
[
۳ نظر]
اينو آیدین در ساعت ۹:۳۵ نوشت.
دیروز یه چیز عجیب دیدم. “دانستنیها” شماره یک دوره جدید. با همون لوگو و همون قیافه، ولی تحت امتیاز گروه مجلات همشهری! تو ذهن منی که از دوم دبستان شروع کردم به دانستنیها خوندن و تا روزی که با تیم جامعه و توس قاطی شد و توقیف شد مرتب خوندمش، یه جایگاه عجیبی داره. ولی این جایگاه با همون سبک و تیم فرانه بهزادی تعریف شده. هنوز نتونستم خودم رو راضی کنم که به اسم همشهری بگیرمش بلکه ببینم چی نوشته.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت ۹:۳۴ نوشت.
یه سری عکس دیدم که هنوز باورشون نکردم. نخواستم و نتونستم باورشون کنم. یعنی واقعا تو این مملکت قیمت آدم بالغ رسیده به یه موز و دوتا پرتقال؟ یا قیمت پسربچه نابالغی که حاضره یه دسته بیل هم از خودش آویزون کنه، شده یه بستنی قیفی؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت ۱۲:۴۴ نوشت.
عجالتا بالاخره کامنت دونی اینجا با کمک سیما راه افتاده. پس بخورید و بیاشامید و حتی کامنت بذارید، ولی اسراف نکنید.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت ۱۲:۳۴ نوشت.
من نمی دونم ایرانیا چه اصراری دارن که وقتی تلویزیون واید باشه حتما تصویر 4:3 رو کشیده و کج و معوج ببینن. بابا به خدا کفران نعمت نیست. اگه اصل فیلمت واید بود، روی کل صفحه ببینش. اگر نبود هیچ اشکالی نداره که دو تا نوار سیاه دو طرفش باشه.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت ۲۰:۲۹ نوشت.