خارج!
سومین بیست و چهار ساعت حضورمون تو گوتنبرگ یا گوته بورگ یا به قول خودشون یوتوبوری هم داره تموم می شه. داریم سعی می کنیم هرچی بهتر شهر و مردمش رو بشناسیم. ولی برای منی که با یه ذهنیت دیگه بار اومدم و به یه سیستم دیگه عادت کردم، خیلی چیزا قابل درک نیست. اونقدر همه چیز بر مبنای اعتماد درست شده که اگه پنج نفر تصمیم بگیرن از این اعتماد سواستفاده کنن، کل سیستم از هم می پاشه. در واقع با توجه به اینکه جمعیت دوستان ایرانی اینجا کم نیست، عجیبه که تاحالا نپاشیده.
برای منی که از یه شهر هشت میلیونی اومدم، دومین شهر بزرگ کشوری که کلا نه میلیون جمعیت داره در حد یه روستای بزرگ به نظر میاد و تو اولین برخورد کلا خورد تو ذوقم. ولی از یه طرف وقتی آرامش مردمش رو می بینی و وقتی هیچ وقت عجله نداشتنشون رو می بینی و با حال و روز خودت تو تهران مقایسه می کنی، می بینی اونقدرا هم بد نیست. مخصوصا اگه اینترنت 100mbps هم دم دستت باشه و قوانین کشور به بهشت دانلود تبدیلش کرده باشه.
تو تهران همیشه می تونی جهتت رو از روی کوه های بلند شمال شهر تشخیص بدی، ولی اینجا خیلی راحت می تونی گم بشی. شهر پر از تپه است و هیچ کدوم از خیابونا مستقیم نیست…
حالا به مرور بیشتر می نویسم.
[
۵ نظر]
اينو آیدین در ساعت ۱۴:۵۰ نوشت.
حواس پرت حق به جانب
دارم هی کارت تلفن رو می زنم تو سوراخ کارت سوخت بعد هم با یارو کارگر پمپ بنزین دعوا می کنم که چرا دستگاهت خرابه!
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت ۲۲:۳۰ نوشت.
Revenge is a dish best served cold
حالا مدام در تقبیح خشونت حرف بزن و از چرخه تولید نفرت بگو. حالا هی بزرگترا بگن هیچ وقت مرگ کسی رو نخواه. بازم بعضی وقتا آنچنان پر از نفرت می شم که احساس می کنم فقط آتیش زدن جنازه طرف که چپه از درخت آویزون شده دلم رو خنک می کنه. پیش میاد دیگه.
پ.ن. به مهدی گفتم چاره اش جز تیزی هاتوری هانزو نیست، ولی می ترسم دیگه از اونم کاری برنیاد.
[
۲ نظر]
اينو آیدین در ساعت ۱۸:۰۳ نوشت.
…
بارالاها اگر در فردای قیامت مرا به دوزخ فرستی، سرّی آشکار کنم که دوزخ از من به هزار ساله راه بگریزد.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت ۲۲:۵۴ نوشت.
ارزش های نوین
جالبه که بعضی از دولت ها فکر می کنن علت سقوط هیتلر یا صدام این بوده که فقط یه دونه گوبلز یا سعید الصحاف داشتن. بعد می رن سراغ استخدام ده ها و صدها نفر خالی بند. و دروغگویی به عنوان یه ارزش تثبیت می شه. برای نمونه هم فعلا می تونین این قذافی شاهکار رو تماشا کنین.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت ۲۲:۵۴ نوشت.
پیشرفت علم!
آقا ما بچه بودیم، یه آتاری داشتیم، این آتاری یه دسته داشت. کلا چهارتا جهت بود و یه دگمه قرمز، خیلی خوش دست و راحت بود. نمی فهمم این بچه های این دوره زمونه چه جوری با جوی استیک پلی استیشن کار می کنن. من که هروقت می گیرم دستم قاطی می کنم از این همه دگمه که هست. یه d-pad داره، دوتا دسته آنالوگ داره، هشت تا دگمه معمولی داره، دوتا ماشه آنالوگ داره، سه تا دگمه دیجیتال داره. من نمی فهمم آخه این همه به چه دردی می خوره. هروقت هم میام بازی کنم نمی دونم باید زل بزنم به جوی استیک که ببینم چی رو دارم فشار می دم، یا صفحه رو نگاه کنم که ببینم چه غلطی دارم می کنم، بعد از پنج دقیقه هم از بس می بازم که بیخیال بازی می شم و یه چند تا فحش هم حواله اش می کنم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت ۱۷:۵۲ نوشت.
منم همین طور
بعضی وقت ها طرف مقابل اونقدر پست و وقیحه که حتی حرف رکیک هم کم میاری براش.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت ۱۴:۵۱ نوشت.
تارانتولا
Inglourious Basterds با وجود همه نقدهای مثبتش، به نظر من نسبت به بقیه فیلم های تارانتینو لوس و بی معنیه. اکثر مولفه های همیشگی رو داره، ولی داستان اون کشش مورد انتظار رو نداره. شاید یه دلیلش حجم زیاد زیرنویس ها باشه که باعث می شه فرصت زیادی برای هضم دیالوگ های معمولا فوق العاده نداشته باشی
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت ۱۲:۳۶ نوشت.
جاها و آدمها
پریروز با دکتر ابریشمیان کار داشتم و بعد از سه سال رفتم دانشکده برق. خیلی تغییر کرده بود، ولی هنوز روح کلیش همون بود. همون نیمکتا، همون درختای قدیمی، همون ساختمونای 1307. با همه این حرفا هیچ کدوم بدون آدمای آشنا قابل تحمل نبود. فکر اینکه بری روی نیمکتای سه قلوی وسط چمنا، روبروی آزمایشگاه ماشین بشینی ولی دراکل نباشن بی معنیه. نتونستم زیاد توی حیاطی که پنج سال برام مثل یه حریم امن دور از بقیه دنیا بود بمونم.
[
۴ نظر]
اينو آیدین در ساعت ۱۲:۲۱ نوشت.
مُرده
منم دقیقا واسه همین از مُرده می ترسم. می ترسم یهو از جاش بلند بشه، گلوی من بیچاره رو بگیره و فشار بده.
[
۲ نظر]
اينو آیدین در ساعت ۱۲:۱۵ نوشت.
متضاد
یعنی در برابر “استقبال گسترده” از “استقبال فشرده” استفاده می شه؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت ۱۲:۰۸ نوشت.
ساز و آواز
خب بالاخره بعد از هزار سال دوباره اینجا موسیقی دار شد. دیدم بد نیست اگه از گری مور که پریروز جان به جان آفرین تسلیم کرد انتخاب کنم.
The Loner
Gary Moore
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت ۲۳:۴۹ نوشت.
بیا بریم غار، کدوم غار؟
نمی فهمم چطور شده که اون خرسی که تو غار زندگی می کنه عقلش به خواب زمستونی رسیده، بعد این اشرف مخلوقات عقلش نرسیده.
[
۲ نظر]
اينو آیدین در ساعت ۱۰:۵۴ نوشت.
Workaholism!
بابای من تو چهل سالگی رسید به جایی که کارش تمام وقتش رو گرفت و دیگه اوقات فراغت برای خودش و ما کم معنی شد. من تو سی سالگی صبح کله سحر از خونه می زنم بیرون و شب کوفته بر می گردم. چرا دنیا روز به روز تندتر می چرخه؟
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت ۱۸:۲۸ نوشت.
مبارک=میمون؟
حالا خود مصریا هم نمی دونن چی داره می شه ها! بعد تو تمام دنیا هر کی داره ماجرا رو به نفع خودش تفسیر می کنه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت ۱۸:۱۸ نوشت.
ثبت است بر جریده عالم دوام ما؟!
اون موقعی که شروع کردم به وبلاگ نوشتن خودم هم فکرش رو نمی کردم که نه سال بتونم دووم بیارم. جالبه که اصلا اون موقع فکر می کردم نه سال بعدش هزار سال دیگه باشه. برای خودم هم نه سال نوشتن با همه افت و خیزش عجیبه. در واقع برای منی که بیمارگونه علاقه ام به موضوعات مختلف کم و زیاد می شه، احتمالا طولانی ترین مدتی بوده که به یه موضوع چسبیدم. به افتخارش.
پ.ن. اون سال های اول از بس نوشتم که حتی هنوز هم متوسط بیشتر از یه پست در روز دارم!
[
۴ نظر]
اينو آیدین در ساعت ۱۷:۴۷ نوشت.
سرفرازان
ورزشکاران! دلاوران! نام آوران!
قاطی باقالیا، شنگول باشید.
دلتون خوشه بابا.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت ۱۷:۵۸ نوشت.
چی در برابر چی؟
یعنی اینایی که با اومانیسم مشکل دارن، به انیمالیسم معتقدن؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت ۱۱:۳۲ نوشت.
وردپرس، بلاگر، پیوندتان مبارک!
بالاخره بعد از نزدیک چهار ماه تونستم یه دستی به سر و گوش قیافه اینجا بکشم. البته اگر از گودر خبیث استفاده نمی کنین تا حالا خودتون نتیجه رو دیدین. اشکال کار این بود که قالب قبلی رو سال هشتاد و یک ظرف سه روز (سه روز آزاد قبل از امتحان پایان ترم الکترونیک که آخر هم افتادم) درست کرده بودم. اون موقع کلا اینترنت از HTML تشکیل شده بود و هنوز CSS هم جا نیفتاده بود چه برسه به php و این جنگولک بازی ها. حتی خیلی از تگ های رایج فعلی هم استفاده نمی شد. من هم کلا از اون موقع به بعد هیچ سعی نکرده بودم ملزومات جدید رو یاد بگیرم و آخرین تلاشم مربوط به دوران سربازی بود که یه کتاب PHP in 24 hours گرفتم دستم و ظرف ده ماه از ساعت هفتم جلوتر نرفتم. از اون طرف ساختار قالب های وردپرس تو نگاه اول خیلی پیچیده به نظر میاد. نتیجتا این که چیزی که فعلا می بینین یه فرانکنشتاین وحشتناکه که از ترکیب موجودات مختلف درست شده. زیاد باهاش کشتی نگیرین که یهو ممکنه بترکه. من ایشالا تو برنامه پنج ساله آینده می ذارم که اوضاع بهتر بشه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت ۱۸:۲۵ نوشت.