زرشک!
یه بازارچه ای هست اینجا که غرفه هاش مواد غذایی می فروشن. رفتیم اونجا، بعد از این که کلی فکر کردیم که حالا زرشک به انگلیسی چی می شه، از خانوم سوئدی صاحب غرفه سراغ زرشک گرفتیم. برگشت با یه لهجه ای مثل این سخنگوی وزارت خارجه آمریکا گفت: “شما ایرانی هستید؟ من متاسفانه زرشک ندارم.” بعد آدرس یه غرفه ای رو داد که زرشک داشت. اون متاسفانه گفتنش منو کشته.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت ۱۳:۲۷ نوشت.
Samuel Butler
“Genius might be described as a supreme capacity for getting its possessors into trouble of all kinds.”
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت ۱۳:۳۶ نوشت.
خونه ات کجاست؟ تو باغچه!
از این معلمایی که جلسه اول درسی میان و به بچه ها می گن به ترتیب بلند بشن خودشون رو معرفی کنن و شغل پدر و مادرشون رو بگن بدم میاد. آخه گوساله به تو چه مربوطه که ننه بابای شاگردت چیکار می کنن؟ شاید مثلا باباش آبدارچیه و اون دوست نداره جلوی دوستاش بگه. چمیدونم شاید اصلا باباش مرده و دوست نداره یکی مثل تو روز اول سال یادش بندازه این ماجرا رو. به تو چه؟ مثلا دوست داری باباش خشکشویی داشته باشه که از فردا کت و شلوارتو برات مجانی بشوره؟ یا مثلا قصاب باشه برات گوشت درجه یک بزاره کنار؟ بعد می خوای اونایی که والدینشون شغل مهمی ندارن دیگه تحویل نگیری؟ امیدوارم بالاخره یکیشون باباش خونه عفاف داشته باشه، بیاد تورو استخدام کنه.
[
۳ نظر]
اينو آیدین در ساعت ۱۹:۲۱ نوشت.
سوال هفته
به نظرتون اگه این متجاوزین اخیر اصفهان از این طرفا رد بشن، با دیدن اینایی که دارن با بیکینی وسط پارک آفتاب می گیرن چه عکس العملی نشون می دن؟
[
۴ نظر]
اينو آیدین در ساعت ۱۶:۴۷ نوشت.
سومین تجربه ها
* اگه بخوام تو یه کلمه توصیفشون کنم، چیزی نیست جز “شیرازی”. روزای بین تعطیل رسما تعطیلن، حتی اسم هم دارن. به محض اینکه یه ذره آفتاب می شه می ریزن تو خیابون و هرجا یه تیکه چمن گیرمیارن، حتی اگه وسط بلوار باشه زیر آفتاب ولو می شن. شنبه و یکشنبه غذاشون رو می برن لب رودخونه یا وسط میدون های شهر یه گوشه می شینن و می خورن. روزی دوبار ساعت ده صبح و سه بعد از ظهر تمام دپارتمان جمع می شن توی آشپزخونه و مشغول چایی و قهوه و گپ زدن می شن. جمعه ها که کیک و شیرینی هم هست و حتما یه ساعتی می شینن و نمی شه سوزن انداخت. استفاده از مرخصی ها تقریبا اجباریه و حتی آخر ماه به ازای هرروز مرخصی که استفاده کرده باشی 150 کرون به حقوقت اضافه می شه.
* رفتیم برگرکینگ غذا سفارش دادیم و یکی از ساندویچ ها یه کم (پنج شیش دقیقه) دیر آماده شد. چسبیده بود که بیاین بستنی مجانی به جاش ببرین. ما هم که می گفتیم نمی خوایم با تعجب نگاهمون می کرد! بعد رفتیم مثل بقیه اشون لب رودخونه روی چمنا نشستیم و مشغول خوردن شدیم. تو همین احوال یه مرغ دریایی اومده بود دو سه متر جلوتر از ما رو چمنا راه می رفت و اصلا به ما نگاه هم نمی کرد و یه ژستی گرفته بود که مثلا سر به کار خودمه. منم یهو حس حیوون دوستیم (که همه می دونن خیلی قویه) گل کرد و براش دو سه تا سیب زمینی سرخ کرده انداختم. اونا رو خورد و این دفعه زل زد به ما. چند تا دیگه هم انداختم که یهو دیدیم دو سه تا دیگه دارن تو هوا دور سرمون می چرخن و یهو یکیشون با همون مانوری که از توی آب ماهی می گیرن اومد پایین و یکی از سیب زمینی ها رو قاپ زد و رفت. یه مرغابی هم از توی رودخونه دراومد و داشت میومد تو حلقمون. آخرش مجبور شدیم فرار کنیم بریم یه جای دیگه بقیه غذا رو بخوریم. تا من باشم دیگه برای این احمقا دلسوزی کنم، اونم تو تابستون که غذا فراوونه.
* این سوپروایزر من انگار حالش خوب نیست. یه چیزایی از من می خواد که نه توی گوگل چیزی درباره اش پیدا می شه و نه حتی اسمش تو ویکیپدیا اومده. دلش خوشه ها.
[
۴ نظر]
اينو آیدین در ساعت ۲۰:۳۶ نوشت.
دومین تجربه ها
* پربازدیدکننده ترین مرکز خرید اروپا (که درواقع چیز خیلی خاصی هم نیست) فقط نزدیک یکی از ورودی هاش دستشویی داره و اونم اول ورودیش دو نفر آدم شیک پوش نشستن و تا پنج کرون ازت نگیرن نمی ذارن بری تو. آخه آدم چقدر می تونه پولدوست باشه؟ حالا خوبه یکی وسط راهرو کارشو بکنه مجبور بشن هزار کرون خرجش کنن تا پاک بشه؟
* خورشید از چهار صبح طلوع می کنه و تا ده شب پایین نمی ره. اقلا تا یه ساعت بعدش هم هنوز هوا روش می مونه. اصولا دیوانه کننده است، تمام ساعت بدن آدم می ریزه به هم. فقط مرد می خوام که تو این اوضاع روزه بگیره.
[
۳ نظر]
اينو آیدین در ساعت ۱۶:۲۴ نوشت.
اولین تجربه ها
این سوئدی ها ملت عجیب و غریب و کلا جابجایی هستن. اینا رو وقتی فهمیدم که صبحانه ام تبدیل شد به نون تست شیرین، کره شور و مربای ترش! و البته همه می دونن که تقصیر من نیست و مثلا من به هیچ وجه موقع خرید اشتباه نکردم. می گم اشتباه نکردم چون اصولا نمی تونم نوشته های روی جعبه ها رو بخونم و کاملا غریزی خرید می کنم! مثلا فعلا یه ماست تو یخچال هست که شدیدا مزه وانیل می ده و هر شب من و مریم یه ساعت فقط نگاهش می کنیم ولی نمی تونیم خودمون رو راضی کنیم که بخوریمش یا حتی بریزیمش دور. یا مثلا می ری تو آشپزخونه دپارتمان و می بینی یه کیک گنده گذاشتن روی پیشخون و یه پلاکارد هم چسبوندن کنارش که کلی منت سرت بذارن که دانشگاه براتون کیک خریده و بخورین و کیف کنین. بعد که با بشقاب می ری سروقت کیک که برای خودت برداری یهو می بینی روی کیک پره از میگوی ریز خام! تازه باتجربه ترها می گن تو لایه های وسطش هم ماهی پیدا می شه.
[
۶ نظر]
اينو آیدین در ساعت ۱۷:۵۵ نوشت.
چهل سال پیش در چنین روزی…
پارسال همین وقتا داشتم تو خیابونای شیراز می چرخیدم و سعی می کردم شهر رو بهتر بشناسم، چون برای کاری که تو اون ده روز باید تو شیراز انجام می دادم لازم بود. اون موقع فکرشم نمی کردم که یک سال بعدش باید تو خیابونای یه شهر غریب دیگه بچرخم و سعی کنم بهتر بشناسمش. این بار چون برای زندگی پنج سال آینده ام لازمه.
[
۵ نظر]
اينو آیدین در ساعت ۱۶:۱۰ نوشت.
End of an era
آپارتمان شماره 513 طبقه پنجم برج c. خداحافظ. شما اولین خونه ما بودین. ما روزهای خوبی زیر سقف شما گذروندیم. ما احتمالا دلمان برای شما تنگ خواهد شد. ما برای شما آرزوی روزهای خوب و موفقیت روز افزون داریم. خداحافظ.
[
۵ نظر]
اينو آیدین در ساعت ۲۲:۲۶ نوشت.
It’s a matter of who or whom
آمدند، کندند و بردند
دیش های روی بام را می گویم
[
۶ نظر]
اينو آیدین در ساعت ۱۰:۳۲ نوشت.
پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
همش خواب می بینم که ریاضی2 برداشتم و یه ترم سر کلاس نرفتم. که آخر ترم تازه یادم افتاده که اصلا همچین درسی داشتم. نمی دونم این دیگه چه خوابیه تو این سن و سال.
[
۲ نظر]
اينو آیدین در ساعت ۱۰:۳۲ نوشت.
افتاد تو قندون
اقلا شیش سال بود دکتر بهم گفته بود باید بکشیش، ولی من که اصولا از دندونپزشکی فراری ام از ترس دردسرش زیر بار نمی رفتم. اونقدر موند و موند تا به درد افتاد، تا زد دو تا دندون دیگه رو هم نابود کرد. حالا هم که کشیدمش و گذاشتمش تو جیبم، هم دارم دردش رو می کشم، هم باید ده دفعه برم روی اون یونیت شکنجه بشینم تا دو تا دندون کناریش درست بشن. نمی دونم خب چه کاریه، مثل آدم کارتو همون اول انجام بده دیگه. حالا تو این گیرودار دکتر خودم هم باید بره گردنش رو عمل کنه و سه ماه استراحت کنه که من مجبور بشم برم پیش یه دکتر دیگه.
پ.ن. یکی از حسرت های به شدت محدود من توی زندگی همین دندوناست. کاش می شد یه بار دیگه اینا بریزه و از زیرش دندون جدید در بیاد.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت ۱۰:۲۸ نوشت.
اسطوره و اینا
حالا من اصولا با شخصیت علی دایی حال نمی کنم. ولی از این بلایی که دیشب سر استیل آذین اورد خیلی خوشم اومد.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت ۹:۴۹ نوشت.
ارتقا
حالا یکی توضیح بده ببینیم چه جوریه که قذافی سی ساله که سرهنگ مونده و تیمسار نشده؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت ۱۹:۰۶ نوشت.
موسیقی
آپدیتیدیمش
Malagueña Salerosa
Chingon
[
۴ نظر]
اينو آیدین در ساعت ۲۰:۰۷ نوشت.
…
تلخه اون لحظه ای که به این نتیجه می رسی که اگه همینجوری پیش بره تو مملکت خودت آینده ای نداری. که باید مثل حلزون زندگیتو بذاری روی کولت و راه بیفتی بری جایی که مردمش نه زبونت رو می فهمن و نه دغدغه هات رو. نامه های پذیرش که یکی یکی می رسن، برعکس همه که فکر می کنن باید خوشحال باشی، دلت می گیره. سردرگم تر می شی. اصلا مگه می شه نزدیک سی سال زندگی رو تو دوتا چمدون چپوند و این ور اون ور کشید؟
[
۳ نظر]
اينو آیدین در ساعت ۱۵:۱۱ نوشت.
Strange days have found us…
باز خواب گروهی رو دیدم که از اول راهنمایی تا آخر پیش دانشگاهی همکلاسی بودیم و با هم بزرگ شدیم. معمولا وقتی خواب کل گروه رو می بینم، مشغول یه جور بازی دسته جمعی هستیم، شادیم و بیخیال. کلا تو فضایی می گذره که شاید امن ترین فضای خواب ها من باشه. حیف که تو واقعیت دیگه هیچ وقت نمی شه اون گروه یه جا جمع بشن. گروهی که قبل از 24 سالگی دونفرشون مرده بودن و الآن قبل از سی سالگی تو تمام دنیا پخش شدن. یهودی های سرگردان.
[
۲ نظر]
اينو آیدین در ساعت ۹:۴۸ نوشت.
کدوم نادر، کدوم سیمین؟
بعد از کلی دست از پا درازتر برگشتن و علاف شدن، بالاخره بلیت “جدایی نادر از سیمین” گیرمون اومد و دیدیمش. اونقدری هم که درباره اش سروصدا کردن خوب نبود. از نظر تکنیک فیلم خیلی خوب بود، ولی از نظر خط داستانی و منطق داستانی، بی ربط و بی منطق بود. کلا من توصیه ام اینه که اگه می خواین مچ گیری های شرلوک هولمزی تو فیلمتون بچپونین، اقلا اندازه دکتر واتسون منطق داشته باشین.
اخطار! اگه فیلم رو ندیدین، شاید دلتون نخواد از اینجا به بعد رو بخونین، چون می خوام درباره داستان فیلم صحبت کنم.
1- اصولا ترمه تو تمام صحنه ای که سیمین داشت سر پول حمل پیانو با کارگرها صحبت می کرد، دنبال سیمین بود و تو تمام صحنه ای هم که نادر با راضیه دعوا می کنه حاضر بود، ولی یه کلمه حرف نزد.
2- حجت از کفاشی اخراج شده بود و طلبش رو نگرفته بود. صاحب کفاشی رو به دادگاه کشیده بود و باز هم چیزی نگرفته بود. چندبار هم به تاکید گفت که چیزی برای از دست دادن نداره. ولی اواخر فیلم وقتی که سیمین می ره سراغش، تو کارگاه کفاشی نشسته و به نظر میاد با صاحب کفاشی رابطه خوبی داره.
3- اصولا یه ساعت قبل از ماجرای دعوای نادر و راضیه، راضیه از مطب دکتر زنان برگشته و طبیعتا دکتر بهش گفته که بچه اش زنده بوده یا مرده. اینکه یهو آخر فیلم و یعد از همه این ماجراها بیاد بگه من شک دارم، خنده داره.
4- اواسط فیلم نادر سراغ دکتر راضیه رو می گیره و ترمه از این نکته استفاده می کنه و به این نتیجه می رسه که نادر صحبت های خانم قهرایی و راضیه رو شنیده. در حالی که خیلی قبل از این، تو اولین جلسه دادگاه، خود حجت و راضیه موضوع اون مکالمه رو جلوی نادر مطرح می کنن و لزومی نداره که نادر قبل از اون خود مکالمه رو شنیده باشه.
5- طلاق؟ اونم بعد از اینکه تکلیف همه شک و تردیدها معلوم شد؟
[
۵ نظر]
اينو آیدین در ساعت ۱۰:۳۰ نوشت.
سال نکو
سالی که نکوست از بهارش پیداست. بهار امسال هم که با ما سر ناسازگاری داره. مقدار زیادیش به خارش بینی و عطسه گذشته تا الآن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت ۱۱:۳۸ نوشت.