مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 


سه‌شنبه، ۱۳ سپتامبر ۲۰۱۱

فحش خواهرمادر

آخه باقالی! تو که نمی تونی تنبون خودتو سفت بچسبی چیکار داری به امنیت؟ یعنی واقعا گندشو دراوردن ها. حقشونه که ورشکست بشن، منحل بشن به خاک سیاه بشینن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت ۱۰:۰۵ نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، ۱۲ سپتامبر ۲۰۱۱

شکاف فرهنگی

یکی از چیزایی که هنوز هم بهش عادت نکردم، طول زمان نهار خوردن اینجاست. ما همیشه عادت داریم سریع غذا بخوریم و وسطش وقت تلف نکنیم، ولی اینجا همش دوست دارن گروهی نهار بخورن و کلی حرف بزنن وسطش و خلاصه اختلاط کنن. اوایل همیشه غذای من کلی زودتر از بقیه تموم می شد و مجبور بودم یه ساعت نگاهشون کنم و حوصله ام سر می رفت. حالا هم که می خوام تنظیمش کنم یهو می بینم غذای همه تموم شده و مال من هنوز به نصفه نرسیده و همه منتظرن تا زودتر تموم کنم و برن سر کارشون. خلاصه آخرم یاد نمی گیرم مثل اینا بشم.

[۳ نظر] اينو آیدین در ساعت ۱۴:۵۹ نوشت.

درخت؟!

شهری که توش علی سربندی نباشه، یکی دیگه از جذابیت هاشو از دست می ده. حتی وقتی خودم اونجا نیستم دلم می گیره که خبر رفتنشون رو می شنوم.
مگه دوست روی درخت درمیاد؟

[۴ نظر] اينو آیدین در ساعت ۱۴:۳۸ نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، ۱۱ سپتامبر ۲۰۱۱

افتتاحیه

فتوبلاگ ملوکانه با مدیریت جدید راه اندازی شد. هنوز همه چیز اونجوری که دوست دارم نیست، ولی خیلی هم درب و داغون نیست که نشه به کسی نشونش داد. سعی می کنم زود به زود آپدیت کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت ۲۱:۱۵ نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، ۳۱ اوت ۲۰۱۱

Random bit sequences

داشتیم با یه دوست قدیمی درباره این صحبت می کردیم که تصمیمات آدم تو زندگی هرقدر هم ریز، چه تاثیرات غیرقابل پیش بینی ای تو مسیر بعدی زندگی می ذاره.
تو همون لحظه من داشتم فکر می کردم اصولا همین که بعد از پنج سال دوباره من و اون دوست قدیمی رسیدیم به هم و مشغول صحبت هستیم، چقدر برام غیرقابل پیش بینی بوده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت ۱۱:۰۹ نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، ۳۰ اوت ۲۰۱۱

باز آمد بوی ماه مدرسه

در راستای فرهنگ کار بدون وقفه ای که اینا دارن، کیک آف میتینگشون منو کشته. تا جایی که یادمه کیک آف یه جلسه خفنی بود که همه کارمند و مدیر و کارفرما و پیمانکار می نشستن دور هم و نقشه می کشیدن که چه جوری همدیگه رو نابود کنن. حالا اینجا هفته پیش به مناسبت شروع سال تحصیلی همه مستخدمین* دپارتمان سوار قایق شدیم و تو این سرما سه ساعت راه رفتیم تا رسیدیم به یه جزیره ای که یه قلعه قدیمی توش بود. اونجا یه سری با طبل و شمشیر و لباسای قدیمی اومدن دم قایق استقبالمون و تا خود قلعه طبل زدن و جلوی ما راه رفتن. اونجا هم یه سری با تفنگ سرپر تیراندازی کردیم و بعد تو قلعه زیر نور شمع سر دوتا میز دراز موازی، شام قرون وسطایی خوردیم. حالا این وسط رئیس دپارتمان هم احساس دامبلدور** بهش دست داده بود و یه پنچ دقیقه ای رفت سر تالار و سخنرانی کرد که کسی هم گوش نکرد. یعنی تو کل جلسه تنها چیزی که راجبش صحبت نشد کار بود!
* Employee
** آلبوس پرسیوال وولفریک برایان دامبلدور

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت ۱۶:۱۸ نوشت.

blues…

حالا خودمون کم still got the blues بودیم، این تهران من حراج هم قوز بالا قوز شد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت ۱۵:۴۴ نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، ۲۳ اوت ۲۰۱۱

امان از …

حالا هی من می گفتم نتیجه شبیه سازی اینه، اونم هی می گفت مدلت اشتباهه چون تو عمل اندازه گرفتن و نتیجه این نبوده. آخر رفتیم یه ساعت تو آزمایشگاه دوباره اندازه گیری کردیم و حرف من درست دراومد. معلوم شد دوتا دانشجوی لیسانس، استاد رو پیچوندن جواب غلط بهش تحویل دادن و رفتن. بنده خدا وقتی فهمید خیلی به هم ریخت. از اون طرف من خیلی ذوق کردم که سخت افزار پروژه لیسانسم پیش خودمه و تو دانشگاه نیست. وگرنه اگه یه روزی دکتر کلانتری می فهمید چه بلایی سرش اوردیم، خیلی بد می شد!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت ۱۰:۳۵ نوشت.

.............................................................................................


جمعه، ۱۹ اوت ۲۰۱۱

آخرالزمون

به خوابم هم نمی دیدم یه روزی برسه که وسط مرداد یه هفته از آفتاب خبری نباشه و یه ریز بارون بیاد و با کاپشن برم سر کار.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت ۱۱:۲۳ نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، ۱۶ اوت ۲۰۱۱

چه درسی می خونم من…

اینجا یه مقدار بیشتر از قبل فرصت کتاب خوندن و فیلم دیدن داریم. مخصوصا توی خونه قبلی که تلویزیون هم نداشتیم و کلا وقتمون دست خودمون بود.
* چهار فصل سریال The Tudors تموم شد و ارزش دیدنش رو داشت. با وجود این که به هرحال برای بالا بردن جذابیت داستان یه چیزایی عوض شده بود، تا حد خیلی خوبی به اصل وقایع وفادار مونده بود. کلا بازی ها و دیالوگ ها و کارگردانی خوب بود و بیننده رو به تعقیب داستان ترغیب می کرد. توصیه می شود.
* چهار فصل The IT Crowd هم تموم شد. شاید به اندازه سیتکام های آمریکایی خنده دار به نظر نیاد، ولی با بخش های عالی هم کم نداره. اگه از دیوونه بازی های گیک ها خوشتون میاد و دنبال تنوع هستین، توصیه می شود.
* “The Decline and Fall of Practically Everybody” رو بالاخره خوندم. ترجمه نجف دریابندری از این کتاب که همون طور که خودش گفته چندان هم به اصل کتاب وفادار نیست، به اسم “چنین کنند بزرگان” چاپ شده که حتما خوندین. من به اندازه کتاب فارسی عاشقش نشدم، هرچند که احتمالا اگه به انگلیسی هم به اندازه فارسی تسلط داشتم اوضاع بهتر بود. ترجمه دریابندری از کتاب بی نظیره. بعضی از شوخی ها حذف شدن و بعضی شوخی ها از طرف مترجم اضافه شدن ولی جنس متن و لحنش، کاملا به متن اصلی وفادار مونده. تعداد زیادی از فصل های کتاب، توی چاپ فارسی وجود ندارن که البته با توجه به محتوای اون فصل ها و محدودیت های چاپ تو ایران قابل درکه. ولی یه چیزی که برام خیلی عجیبه فصل مربوط به “جیووانی ساوونارولا” می شه که تو چاپ های جدیدتر فارسی (اگه اشتباه نکنم از 1381 به بعد) اضافه شده ولی توی متن اصلی وجود نداره. خیلی گشتم، ولی نفهمیدم از کجا اومده و چه جوری به ترجمه فارسی اضافه شده.
* “پنج گنج” هوشنگ گلشیری رو دوباره خوندم. دفعه قبل پیش دانشگاهی بودم و در حالی که کتاب ممنوعه بود و با روزنامه جلد شده بود، از کتابخونه شخصی گلشیری به دستم رسیده بود. سر کلاس های کنکور، زیر میز می خوندم و چیز زیادی از کتاب نصیبم نشد. این دفعه از کتابخونه شهری که زبون مردمش فارسی نیست ولی به کتاب اجازه چاپ داده، خیلی هم قانونی امانت گرفته بودم. سر فرصت می خوندم و سنم بالاتر بود. طبیعتا خیلی هم بیشتر خوشم اومد ازش. فضا، شخصیت، روایت، همه عالی بود. اگه دسترسی داشتین حتما توصیه می شود.
* “نون نوشتن” یادداشت های محمود دولت آبادی رو خوندم. با وجود این که کلا دولت آبادی طولانی تر از حوصله من می نویسه و حتی توی این یادداشت های شخصی هم کاملا مشهود بود، بی پردگی نوشته ها و نزدیک بودنش به خود نویسنده به دلم نشست.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت ۱۵:۰۸ نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، ۱۱ اوت ۲۰۱۱

ضایع

یعنی چیزی بدتر از این نیست که طلبکار بری پیش سوپروایزر محترم و بگی این سه صفحه جدولی که بهت داده یه سری از اطلاعات لازم رو نداره. اونم از دستت بگیره و ورق بزنه بگه ببین تو صفحه چهارم همه چیز کامل هست. در حالی که تو اصلا تاحالا ندیده بودی که صفحه چهارمی هم وجود داره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت ۱۲:۳۳ نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، ۱۰ اوت ۲۰۱۱

دردسر

دارم سعی می کنم هاست و دومین رو منتقل کنم به یه سرویس دهنده دیگه. خودم هم هیچ تصوری ندارم که چه اتفاقی می افته. ولی احتمال اینکه یه مدت اینجا از کار بیفته هست. نگین نگفتی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت ۱۴:۲۷ نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، ۸ اوت ۲۰۱۱

سهم ما شاید که آینده….

[۲ نظر] اينو آیدین در ساعت ۱۲:۴۸ نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، ۲۰ ژوئیه ۲۰۱۱

مساله

حاج آقا لطفا بفرمایید حکم مصافحه با دست مرطوب با این اجنبی های طهارت نگیر، چیه؟

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت ۱۷:۲۵ نوشت.

دکتر حکاک

دفعه آخری که تو اتاق دکتر حکاک بودم فکرش رو هم نمی کردم که کلا آخرین بار باشه. اولین باری که دیدمش پنج دقیقه به کلاس مخابرات ماهواره ای مونده بود و داشت توی بوفه دانشگاه با عجله ساندویچ ژامبون می خورد که بعد بیاد سر کلاس ما. آخرین بار هم سه چهار ماه پیش برای گرفتن توصیه نامه رفته بودم دفترش که یخچال کوچیک گوشه اتاق بیشتر از همه چی توجهم رو جلب کرد. پیرمرد نازنین همیشه خندونی بود با لهجه منحصر بفرد که خبر فوتش قطعا یکی از خبرهای ناخوشایند این روزها بود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت ۱۷:۲۴ نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، ۱۱ ژوئیه ۲۰۱۱

ملت قهرمان پرور

و ما ملتی هستیم که یه قهرمان ملی داریم که با پسر خودش جنگیده و با کلک شکستش داده. بعدش هم ناراحتیش از این بوده که پسر خودش رو کشته. از این ناراحت نبوده که برخلاف رسم پهلوانی و آیین مردی و زور و این حرفا، طرف رو با کلک شکست داده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت ۱۳:۳۰ نوشت.

راحت

من می گم: دیوونه خونه اس!
مریم می گه: اینجوری نگو، مردمش راحتن.
من می گم: خب آدم یا تو دیوونه خونه راحته، یا تو مستراح.
بعد مریم یه چیزایی می گه که من نمی فهمم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت ۱۳:۱۲ نوشت.

.............................................................................................


جمعه، ۸ ژوئیه ۲۰۱۱

اسکروج

من همیشه کنجکاو بودم که ببینم پولم کجا می ره. همین یه عکس از گردش مالی هفته اخیر کافی بود که بفهمم درواقع خرج عطینا می شه!

[۳ نظر] اينو آیدین در ساعت ۱۶:۰۹ نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، ۷ ژوئیه ۲۰۱۱

تنظیم!

یادش بخیر قدیما. تو دفتر همراه که بودیم که صندلیم چرخ هم نداشت حتی. تو پارس ایراتل یه صندلی داشتم که حتما باید به پشتیش تکیه می دادم و اگه یه میلیمتر مرکز ثقلم جابجا می شد، خودم و صندلی با هم چپه می شدیم. تو هواوی ونک که اصلا کسی صندلی نداشت، هرکی صبح زودتر می رسید هر صندلی دلش می خواست برمی داشت. تو دفتر میرداماد هم میزا رو عین کارگاه خیاطی چسبونده بودن به هم و زپرتی ترین صندلی موجود تو بازار رو گذاشته بودن برامون. بازم با همه این حرفا از صبح تا شب کارمون رو می کردیم و صدامون در نمیومد. حالا اینجا یه میز L بزرگ دارم که ارتفاعش هم با دوتا دگمه تنظیم می شه، یه صندلی هست که فقط آب حوض نمی کشه. دسته هاش فقط چهار درجه آزادی داره، پشت گردنی و بند و بساطش هم هست. مانیتور هم زاویه و ارتفاعش قابل تنظیمه. با این همه پارامتر نمی دونم چرا دو هفته است که هر جوری تنظیمش می کنم گردن درد می گیرم! حق انتخاب هم چیز بیخودیه به نظر.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت ۱۵:۴۶ نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، ۴ ژوئیه ۲۰۱۱

دیورژانس

روزی نیست که به جمعی که احتمالا دیگه هیچ وقت با هم یه جا جمع نمی شن فکر نکنم. وقتی مهدی تو کانادا باشه و نیما تو نروژ، حمید تو سنگاپور و پوریا تو دبی، من تو سوئد و علی تا چند وقت دیگه نیوزیلند، امید هم بعد از سربازی بره یه ایالتی که حتی اسمشو یاد نمی گیرم و فقط نیما تو ایران بمونه، دیگه اصولا چه جوری قراره این جمع با هم یه جا جمع بشن؟
کلا از چیز زیادی مطمئن نیستم، ولی مطئنم که هیچ وقت، هیچ وقت از اونایی که باعث شدن یه نسل اینجوری سرگردون و پراکنده باشن نمی گذرم.

[۵ نظر] اينو آیدین در ساعت ۱۴:۰۵ نوشت.

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2025 - 2002