مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 


سه‌شنبه، ۱۰ ژانویه ۲۰۱۲

زرنگی

یه پرواز مستقیم ایران ایر هست بین تهران و اینجا، که ما حتی روی بلیطش از تخفیف دانشجویی هم می تونیم استفاده کنیم. تنها اشکالش اینه که هفته ای یه بار دوشنبه ها انجام می شه. نشستیم کلی حساب و کتاب کردیم، به این نتیجه رسیدیم که دوشنبه صبح باید حتما سر کار و زندگی باشیم. پس رفتیم از ترکیش ایرلاینز بلیط گرون تر خریدیم که چند ساعتی هم تو ترانزیت معطل بشیم و در عوض یکشنبه برگردیم. حالا قیافه ما رو مجسم کنین وقتی که پروازمون به خاطر نقص فنی کنسل شد و پرواز بعدی زمانی تو فرودگاه گوتنبرگ نشست که هواپیمای ایران ایر نشسته بود و توی صف کنترل گذرنامه بعد از مسافرای اون پرواز بودیم.
یه مثل ترکی هست که می گه: “زرنگی زیاد، آدمو جوونمرگ می کنه”.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت ۱۷:۲۰ نوشت.

.............................................................................................


شنبه، ۳۱ دسامبر ۲۰۱۱

ترین ها

حالا هی من می خوام خونسردی خودمو حفظ کنم، هی اینا نمی ذارن. واقعا از این بانک سپه آشغال تر و از کارمنداش گاوتر تو هیچ بانکی ندیدم.
پ.ن. بی انصافیه اگه از بانک تجارت که تو این رقابت شونه به شونه جلو میاد اسم نبرم.

[۳ نظر] اينو آیدین در ساعت ۹:۰۸ نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، ۱۴ دسامبر ۲۰۱۱

نفرین دوزخ از تو چه سازد؟

بهاره و امید و هما و امیر هم با فاصله کمتر از بیست و چهار ساعت از ایران رفتن تا فردایی که من برم تهران، توی شهر خودم از اینجا غریبه تر باشم. تف.

[۵ نظر] اينو آیدین در ساعت ۹:۵۰ نوشت.

.............................................................................................


جمعه، ۹ دسامبر ۲۰۱۱

آخیش

اون وقتا که خیلی جوون بودیم، یه دور با دکتر ک الکترومغناطیس گرفتم که بعد از یه ماجراهای مسخره ای احساس کرد بهش بی احترامی کردم و بعدش تو صورتم خندید و گفت شما افتادی. حالا خیلی هم بلد نبودم، ولی اقلا اونقدر بود که پاس بشه. گذشت و ترم بعدش با دکتر گ گرفتم که همزمان شد با شاعری و عاشقی که دیگه کلا درس نخوندم. این دفعه به زور درسم پاس شد و به خیر گذشت، ولی همیشه یه جور حس عدم اعتماد به نفس نسبت به اون درس مونده بود تو ذهنم. این جوری بود که روزی که اینجا بهم گفتن از دو هفته بعدش قراره حل تمرین الکترومغناطیس بیفته گردنم خیلی نگران شدم. بدجوری می ترسیدم که یهو یکی سر کلاس یه سوالی بپرسه و مثل خر تو گل گیر کنم.
امروز که ترم تموم شد وقتی نگاه می کنم و می بینم با اینکه حجم کار پدرم رو دراورده، کلا موفقیت آمیز بوده و هم خودم خیلی چیزا رو بهتر فهمیدم و هم از پس مشکلات دانشجوها براومدم خوشحالم. تجربه عجیبی بود.
پ.ن. این کتاب به جز فصل آخرش تو ایران دوتا درس سه واحدی بود که کلا نه ماه مشغولت می کرد. تازه همون فصل آخرش هم یه مقدار وسیع تر خودش یه درس سه واحدی دیگه بود. این لامصبا اینجا کل کتاب رو تو کمتر از دوماه می خونن. من درکشون نمی کنم.
پ.ن.2 اون قدیما نمی فهمیدیم، ولی ترجمه جبه دار مارالانی و قوامی از “الکترومغناطیس میدان و موج” چنگ، یکی از مزخرف ترین چیزاییه که می شه دید.

[۲ نظر] اينو آیدین در ساعت ۱۷:۰۰ نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، ۳۱ اکتبر ۲۰۱۱

خب معمای سر بریده تا یه جایی حل شد. عکس مربوط می شه به کلنل محمد تقی خان پسیان. شعری هم که دور عکس نوشتن، کار عارف قزوینی بوده که برای سنگ قبر مرحوم ساخته شده:
“این سر که نشان سرپرستی‌ست
امروز رها ز قید هستی‌ست
با دیدهٔ عبرتش ببینید
کاین عاقبت وطن‌پرستی‌ست”
فقط هنوز نمی دونم ماجرا چه ربطی به عمه خانوم داشته و اصل عکس چه جوری سر از اینجا دراورده.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت ۱۱:۴۰ نوشت.

.............................................................................................


جمعه، ۲۸ اکتبر ۲۰۱۱

با این اسماشون

جمعه پیش، به دعوت رئیس گروه شام رفته بودیم یه رستوران یونانی به اسم میکونوس! از غذای یونانی خوشم اومد. کمیت و کیفیتش خیلی شبیه خودمون بود. درواقع انگار اونا هم اونقدر می خورن تا بترکن. ولی اسمش منو یاد یه خاطراتی می انداخت که نمی ذاشت با خیال راحت غذا بخورم. به نظر شانس آوردم که زنده برگشتم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت ۱۵:۵۰ نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، ۲۴ اکتبر ۲۰۱۱

قضیه

اضافه کردن مرجع به مقاله ای که از اول بدون مرجع نوشته شده سخت تر از اینه که بخوای از اول یه مقاله جدید بنویسی.

[۲ نظر] اينو آیدین در ساعت ۱۰:۳۱ نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، ۱۳ اکتبر ۲۰۱۱

ننه سرما

به افتخار اولین بخار سالانه که موقع تنفس از دهان مبارک ملوکانه ساطع شد یه کف مرتب بزنین.
پ.ن. تازه اول پاییزه، وسط زمستونش به خیر بگذره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت ۱۱:۲۷ نوشت.

.............................................................................................


شنبه، ۸ اکتبر ۲۰۱۱

Sympathy just doesn’t mean that much to me

خب دیگه آهنگ مارکوپولو کافیه. به ریشه های classic hard rock خودمون برمی گردیم با:
Sympathy
Uriah Heep

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت ۲۱:۵۲ نوشت.

.............................................................................................


جمعه، ۷ اکتبر ۲۰۱۱

عجبا!

نمی دونم سوپروایزرم حالش خوبه یا نه. زل می زنم تو چشمش می گم این حرفی که داری می زنی غلطه. با خنده می گه خوبه که مستقل فکر می کنی. یا مثلا می گم به فلان نتیجه ای که انتظار داشتیم نرسیدم و فرض اول ماجرا نقض شده. یه کم سرشو می خارونه، بعد می گه چه بهتر اینجوری خیلی حوزه بهتری داریم که کار کنیم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت ۱۴:۰۵ نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، ۶ اکتبر ۲۰۱۱

خرس گنده

هرچی بیشتر می ریم طرف سرما و تاریکی، خواص خرسی من بیشتر می زنه بالا. حالا نه که قبلا خیلی فرز و هشیار بودم، الآن رسما دلم نمی خواد از زیر پتو بیام بیرون.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت ۱۱:۱۵ نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، ۲۹ سپتامبر ۲۰۱۱

مثل دیوانه ها قطار و اتوبوس عوض کردیم و چهل دقیقه از مرکز شهر دور شدیم که بریم یه جایی بغل ریل راه آهن، زولبیا بامیه، عرق بیدمشک ترگل، مربای آلبالو و به یک و یک، مربای بهارنارنج بدر، خیارشور یک و یک، شوید خشک و لیمو عمانی بخریم. فقط فکر کنم یه ماه دیگه که هوا تاریک بشه دیگه جرات نکنیم بریم. تو تمام این مدت این همه عرب و سیاه پوست و سوئدی خلاف یه جا ندیده بودم. نمی دونم حالا می مردن همین مغازه رو تو شهر باز می کردن؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت ۱۱:۱۸ نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، ۲۸ سپتامبر ۲۰۱۱

Tears in heaven

چند ماه آخر تو تهران، از بس زندگی فشرده شده بود دیگه فرصت گوش کردن موزیک محدود شده بود به زمانی که توی ماشین بودم. ضبط ماشین هم که یکی از شاهکارای ایران خودرو بود. هر سی دی که دلش می خواست، هرفایلی که دلش می خواست، از هرجای فایل تاهرجاش که دلش می خواست پخش می کرد. با همه اینا این روزا وقتی دارم موزیک گوش می کنم، یهو می رسم به یه آهنگی و می بینم که پررنگ ترین خاطره ای که ازش دارم مربوط می شه به همون روزا تو ماشین توی ترافیک. جالبه که دلم برای همون ضبط درب و داغون و همون ترافیکی که روزی دوساعت توش معطل بودم تنگ می شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت ۱۶:۰۱ نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، ۲۱ سپتامبر ۲۰۱۱

زبون

تو اولین جلسه کلاس سوئدی خنگ مطلق بودم. یه صداهایی در می اورد که من حتی نمی تونستم فرقشون رو تشخیص بدم، بعد انتظار داشت تکرار هم بکنیم.
پ.ن. اینقدر که فهمیدم ملت بی تربیتی هم هستن. به 6 می گن sex و به خوب می گن bra!!!

[۲ نظر] اينو آیدین در ساعت ۱۶:۰۸ نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، ۱۸ سپتامبر ۲۰۱۱

دنیا و مافیها

اونقدر بدبختی تو دنیا هست که آدم بدبختی خودش یادش می ره.
اونقدر بدبختی تو دنیا هست که آدم خوشبختی خودش یادش می ره.

[۲ نظر] اينو آیدین در ساعت ۱۲:۳۹ نوشت.

حالا برعکس

زندگیمون شده markup، صبح LaTeX، شب HTML.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت ۱۲:۳۸ نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، ۱۵ سپتامبر ۲۰۱۱

شعر بی خواننده

مانیفست عاشق ترین مرد دنیا رو تو “آبی، خاکستری، سیاه” حمید مصدق می خونی.
و جالبه که اونجا هم خودش می گه: “باورم نیست که خواننده شعرم باشی”.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت ۱۴:۱۸ نوشت.

اینجوری

می گن عمو حسن از حموم دراومده و نشسته روی مبل. بعد گفته: “اِ چرا من اینجوری می شم؟” تا خانومش بیاد بپرسه چه جوری، دیگه عمرشو داده بوده به شما. حالا من هروقت یه حسی تو تنم پیدا می شه که قبلا ندیدمش یا اسمی براش ندارم، یهو می ترسم نکنه این همون جوری باشه که منظور عمو حسن بوده و پیش درآمد مردن باشه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت ۱۴:۱۷ نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، ۱۴ سپتامبر ۲۰۱۱

حفاظت شده: چرا بعضی ها آدم نمی شن

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

[برای نمایش یافتن دیدگاه‌ها رمز عبور را بنویسید.] اينو آیدین در ساعت ۱۱:۳۷ نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، ۱۳ سپتامبر ۲۰۱۱

آدم چپ دست

این دست چپ دیگه برای من دست چپ نمی شه. وقتی دراز می کشم فرقی نداره چه جوری بذارمش، به دو دقیقه نمی کشه که خواب می ره!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت ۱۰:۰۶ نوشت.

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2025 - 2002