پنجشنبه، ۶ مارس ۲۰۲۵
دلتنگیهای آدمی را
دلتنگیهای آدمی را
دلتنگیهای آدمی را
دلتنگیهای آدمی…
مشغولیات زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!
شعار هفته Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences. K. Sam Shanmugam
آیدین كبیر در یک نگاه
اسم: آیدین خان تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱ قد: ۱۷۷ وزن: داره می رسه به صد رنگ چشم: قهوهای تیره رنگ مو: همون تماس: ایمیل اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر ![]() بالا
آرشیو
بالا |
|
نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه تراوشات ذهنی آیدین كبیر نوشتههای آیدین:پنجشنبه، ۶ مارس ۲۰۲۵دلتنگیهای آدمی را چهارشنبه، ۵ مارس ۲۰۲۵اول خواب دیدم یه جای پرت چند نفر افتادن دنبالم که خفتم کنن و راه فراری ندارم. از خواب پریدم و به زور دوباره خوابیدم. این سری افتادم تو چاه آسانسور. دوباره از خواب پریدم. سری آخر یه جایی مثل سلف دانشگاه بودم که ساختمون آتیش گرفت و همه فرار میکردن. همه جا میسوخت و زیر دست و پا مونده بودم و نمیتونستم تکون بخورم. شانس آوردم صبح شد و ساعت زنگ زد وگرنه معلوم نیست بعدی چی بود. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت ۱۷:۱۶ نوشت.دوشنبه، ۱۷ فوریه ۲۰۲۵یادم نیست کی بود که تو معرفی خودش نوشته بود «در همه کارها ناتمام». حالا من باید بگم «در همه کارها متوسط». هیچ چیز نیست که توش خوب باشم، همش متوسط، متوسطالحال، متوسطالمال، متوسطالبال. این اون وضعی نیست که تو هجده سالگی برای این دوران خودم تصور میکردم. توی اوج امید (بخون توهم) بودم و فکر میکردم همه چیز ممکنه و قراره توی یک یا چند زمینه سرآمد معاصرین و چه بسا اعصار باشم. قرار نبود میانسال میانمایه باشم. حتی همین وضع فعلی هم احتمالا توهم این سن و سال باشه. بیست سال دیگه اگه زنده باشم، میام همینجا درباره امید به متوسط بودن و واقعیت دون بودن مینویسم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت ۹:۱۱ نوشت.چهارشنبه، ۱۳ نوامبر ۲۰۲۴نشسته بود لب دیوارهٔ کوتاه باغچهاش. گفت به بچهها بگو شب بمونن، پریوش تنهاس. همون سیستم همیشگی. هیچ وقت خودش حرفشو نزنه، همیشه یکی واسطه باشه براش. ولی آخه قربون شکلت، پریوش کجا بود؟ چند ساله که هیچکدومتون نیستین؟ چند هزار سال؟ [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت ۹:۲۶ نوشت.چهارشنبه، ۲۳ اکتبر ۲۰۲۴صبح دوش گرفتم، لباس پوشیدم، پیاده رفتم سر کار. وقتی رسیدم شرکت لباسم خونی بود، اون قدر که از سه لایه لباس رد شده بود. اما هرچی روی تنم گشتم هیچ زخمی پیدا نکردم، بگو حتی یه دونه جوش که ترکیده باشه هم نبود. قشنگ عجیبتر از علم شده اوضاع. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت ۲۱:۰۶ نوشت.دوشنبه، ۳۰ سپتامبر ۲۰۲۴بهش میگم بیخودی گریه نکن، این چیزی نیست که بخوای براش ناراحت باشی. میگه تو نمیتونی تصمیم بگیری که من چه حسی داشته باشم! سهشنبه، ۲۴ سپتامبر ۲۰۲۴جای خالی آدما هیچوقت پر نمیشه و قرار هم نیست پر بشه، فقط بهش عادت میکنیم. به حضور اون حفره سیاه بزرگ ترسناک که قرار نیست جایی بره. یه مدت وجودشو باور نمیکنیم، یه مدت وجودشو انکار میکنیم، یه مدت دست و پا میزنیم که از کنارش رد نشیم که چشممون بهش نیفته، آخر سر هم یه روز میرسه که قبول میکنیم که اونجاست و مطلقاً کاری از ما ساخته نیست. قبول میکنیم که خاطرات ما مثل یه برکهٔ قشنگ و آروم ته اون حفره است که ماهیها توش شنا میکنن و دورش گلهای قشنگی رشد کرده. و حد اختیار و هنر ما، بالانس لبهٔ حفره است: آرامش گرفتن از تماشای برکه بدون سقوط به ته حفره و هر بار بیشتر گردن کشیدن و تماشای بخش بزرگتری از منظرهٔ اون پایین. و البته که حفرهها زیادن و هر کدوم کیفیت برکه و سختی بالانس متفاوتی با بقیه داره… Needed elsewhere چهارشنبه، ۱۴ اوت ۲۰۲۴بارها به خودم میگم کاش لال بشی اینقدر هرچی به ذهنت رسید، سریع نگی. حالا خوبه آدم پرحرفی نیستم. سهشنبه، ۱۳ اوت ۲۰۲۴Some are born to sweet delight سهشنبه، ۱۳ اوت ۲۰۲۴باورنکردنیه که این همه مصیبت سر یه نفر بیاد، اما مصیبت راه خودشو پیدا میکنه… [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت ۱۳:۰۷ نوشت.جمعه، ۹ اوت ۲۰۲۴خواب در چشم خرم میشکند. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت ۹:۱۸ نوشت.یکشنبه، ۹ ژوئن ۲۰۲۴به طور غیرمنتظرهای کورسوی امید دارم و برای خودم هم عجیبه. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت ۲۱:۱۴ نوشت.چهارشنبه، ۲۹ مه ۲۰۲۴Letters I’ve written دوشنبه، ۲۹ آوریل ۲۰۲۴همینطور که داشتم پاشنهٔ پام رو با سنگپا میسابیدم، ایدهٔ یه داستان بلند به ذهنم رسید. تا دوشم تموم بشه طرح کلی داستان آماده شد و چندتا بخشش توی ذهنم نوشته شد. بعداً موقع خشک کردن در شیشهای دوش، به این نتیجه رسیدم که کلاً دو نفر خواننده داره و بایگانی شد. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت ۲۱:۴۷ نوشت.جمعه، ۱۹ آوریل ۲۰۲۴خواب دیدم در زد و اومد تو. گفت دیدم همه هستین، دلم براتون تنگ شده بود، بلیط گرفتم اومدم. جمعه، ۵ آوریل ۲۰۲۴گیر داده بود که یه ساعت میخوام که صبح زنگ بزنه که خودم از خواب بیدار بشم. شبا میذاشت کنار بالش و قبل از خواب با دقت کنترل میکرد که همه چیزش تنظیم باشه. صبحا اما فقط سه چهار روز اول با زنگ ساعت بیدار شد. بعداً سریع صداشو قطع میکرد و دوباره میخوابید تا بریم سراغش و بیدارش کنیم. بعدتر دیگه کلا کوکش نکرد که صبح زنگ نزنه. حالا الآن یه هفتهاس که اصلاً ساعت مربوطه غیب شده، هر چی هم میپرسم کجاست میگه نمیدونم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت ۱۰:۲۳ نوشت.پنجشنبه، ۴ آوریل ۲۰۲۴. تعداد چیزایی که دوست دارم یاد بگیرم اونقدر زیاده که فقط فرصت میکنم به هرکدوم یه نوک بزنم و بذارمش کنار. سهشنبه، ۲ آوریل ۲۰۲۴یه پرزنتیشن پنج دقیقهای لحظه آخر افتاد گردنم، هول هولکی یه چیزی سر هم کردم و گذشت. تا الآن سه نفر ارشد اومدن ازش تعریف کردن، منم هی با خودم تکرار میکنم «توطئه بزرگ در کار است». [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت ۱۳:۴۸ نوشت.سهشنبه، ۲ آوریل ۲۰۲۴همین پریروز بود که اولین دندونش داشت درمیاومد، کلافه بود و بدون اینکه بفهمه چه خبره زمین و زمون رو گاز میگرفت. حالا خوشحال و خندون دویده اومده که دندونم لق شده، میتونم بذارمش زیر بالش که پری دندون برداره و به جاش برام سکه بذاره. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت ۱۳:۳۲ نوشت.شنبه، ۳۰ مارس ۲۰۲۴کاناله یه کلیپ یه دقیقهای گذاشته، زیرش نوشته پارتی دانشجویی سال ۸۲. همه کامنتا هم درباره مدل لباس پوشیدن و سر و شکل مهموناس. بعد اونقدر همه چیز برای من آشنا و طبیعی بود که ناخودآگاه داشتم بینشون دنبال خودمون میگشتم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت ۲۲:۴۵ نوشت.
|